تبليغاتX

نفس
عاشقانه

خواهش می کنم

آن قدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی، که گمان کردم سر به سر این دل ساده می گذاری !

به خودم گفتم: این هم یکی از شوخی های شاد کننده توست!

ولی آغاز آواز بغض گرفته من در کوچه های بی دار و درخت خاطره بود

هاشور اشک بر نقاشی چهره ام و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بی چراغ !

دیروز از پی گناهی سنگین گذشته را مرور کردم از پی تقلبی بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم

باید می فهمیدم مجازاتم کردی

شاید قتل مورچه هایی که در خیابان به کف کفش من می چسبیدند این تبعبد نا تمام را معنا کند

یا شیشه ای که با توپ سه رنگ من در بعد از ظهر تابستان هشت سالگی شکست

یا نفرین ناگفته گدائی که من با سکه نصیب نشده او برای خودم بستنی خریدم و گرنه من که ...

امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاط خانه مادربزرگ گذاشتم

به جای آن شیشه قدیمی شیشه رنگی خریدم و یک اسکناس سبز به گدای دربه در خیابان دادم پس تو را به جان جریمه اینهمه ترانه دیگر نگو بر نمی گردی !

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 17:45  توسط مریم  | 

 
منبع عظيم كدهاي جاوا اسكريپت